درخت آرزوها

نویسنده :
تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1391-07:33 ب.ظ

شب‌ها همه‌چی بزرگ میشه، یاد همه‌چی می‌افتم... شب‌ها یاد آرزوهام می‌افتم و یاد "لستر":
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند، به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد؛ بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر آرزو کرد. آرزوهایش شد نه آرزو، با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو، سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا ... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو. بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن؛ جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر، بیشتر و بیشتر. درحالی که دیگران می‌خندیدند و گریه می‌کردند، عشق می‌ورزیدند و محبت می‌کردند، لستر وسط آرزوهایش نشست، آن‌ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردن‌شان تا... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند، درحالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند، حتی یکی از آن‌ها هم گم نشده بود. همه‌شان نو بودند و برق می‌زدند. بفرمایید چند تا بردارید؛ به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب‌ها و بوسه‌ها و کفش‌ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد! (شل سیلوراستاین)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق

نویسنده :
تاریخ:یکشنبه 23 بهمن 1390-10:08 ب.ظ

در كتب ادبى، حكایاتى كه راجع به عشق‏‌ورزى مسلمانان به نصرانیان باشد، فراوان است و بسیار اتفاق افتاده است كه عاشق، دین خویش را نیز در سر كار عشق كند، چنان‌كه شرف‌ العلاء، عاشق غلامى نصرانى شد و از عشق او به كلیسا رفت و شراب هم نوشید و مدرك بن على هم عاشق ترسا بچه‏‌اى شد و كارش به رسوایى كشید.
گاه معشوق از دختران زیباروى بوده، چنان‌كه شیخ صنعان، عاشق یك دختر ترسا گردید و مذهب و طریقت دیرین خود را در این راه از كف داد. همچنین مرد مسلمانى بر یك دختر ترسا شیفته گشت و چون هنگام مرگش فرا رسید، ترسید كه اگر مسلمان بمیرم، در قیامت نیز از او جدا مانم، پس دین ترسایى گرفت. (تاریخ اجتماعی ایران، جلد 7، ص 402)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پل استر

نویسنده :
تاریخ:یکشنبه 17 مهر 1390-09:16 ب.ظ

زن به قفسه کتاب‌ها نگاه کرد؛ از ردیف بالا تا پایین. فکر کرد که این قفسه کوچک چه خوب نشان می‌دهد که چه بوده و حالا چه شده... تصویری از او از سال‌های آغاز نوجوانی تا حالا که زنی چهل ساله بود. آن روزها که عشقِ رمان بود و همه چیز را مثل کرم کتاب می‌خواند تا سال‌های بعد که مشغله‌های روزمره کمتر فرصت کتاب‌خوانی برایش می‌گذاشت.
آن روزهای آغاز، در کتاب‌ها به دنبال تصاویر رمانتیک عشق‌های ممنوعه بود. در اتاق که روی کتاب می‌افتاد، دیگر چیزی نمی‌شنید تا مادرش با سروصدا وارد می‌شد: "من میرم یه‌سری به فریده بزنم، حواست به غذا باشه." فریده ـ خواهر بزرگترش ـ آن موقع تازه ازدواج کرده بود و زن آن روزها همیشه فکر می‌کرد که او و شوهرش شب‌ها چه‌کار می‌کنند و صبح که بیدار می‌شوند چطور در چشم هم نگاه می‌کنند!
به دانشگاه که رفت، دیگر کتاب‌هایی در قفسه‌اش جا خوش کردند که  هدیه بودند. یکی را درست وسط سالن دانشکده، جایی که دویست جفت چشم به آن‌ها خیره شده بودند، یکی به او داده بود؛ کادو پیچ، با شرمی که نمی‌توانست پنهانش کند، کتابی درباره جنبش زنان، یادش آمد که چه فمینیستی بود! و پسرک این‌طوری خواسته بود نشان دهد که دوستش دارد و به علائق او احترام می‌گذارد. بعدی مال یک دانشجوی اردنی دانشکده بود که وقتی فارسی حرف می‌زد زبانش می‌گرفت و او فکر می‌کرد یعنی اردنی‌ها صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوند چطور در چشم هم نگاه می‌کنند!
با چشم کتاب‌ها را نگاه کرد تا رسید به "پل استر"؛ از قفسه کشیدش بیرون، برای هزارمین بار بازش کرد به امید این‌که شاید این بار چیز دیگری اول صفحه نوشته شده باشد، اما فقط نوشته بود: "برای دوستم"، همین! صدای اخبار بی‌بی‌سی می‌آمد، داد زد: "صداشو کم کن!" فکر کرد که چقدر دوست داشت، نوشته باشد برای عشق زندگی‌ام!
قفسه بعدی انواع و اقسام کتاب‌هایی بود که شوهرش وقتی خواستگارش بود برایش خریده بود؛ از رمان‌های روز تا روان‌شناسی عشق! با جملات و شعرهای عاشقانه! یکی را خیلی دوست داشت؛ این‌طوری شروع می‌شد: "همیشه به رد خاطره‌های تو برمی‌گردم... ."
دوباره به عکس پل استر روی جلد کتابی که دستش بود نگاه کرد و آرام گفت: "برای دوستم"، بهتر از هیچه!
(همبود)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه خاطرات خوب من

نویسنده :
تاریخ:چهارشنبه 5 مرداد 1390-10:00 ب.ظ

چرا وبلاگ های زن نویس بیشترشون میخوان زن بودنشون رو فرو کنن تو چشم خواننده؟ یه جورایی دیگه لوس شده به نظرم ، بیشترشون شعاری شدن ، حرف تازه ای ندارن . یه سری کلیشه تکراری درباره اینکه من زنم و خیلی خوبه من زنم و دوست دارم آزاد باشم و از این حرفها... کاردُرست نیستن ! این حرفهایی که اینا میگن ده دوازده سال پیش تو دانشگاه تهران مد بود ! اون موقع که من اونجا درس میخوندم ، قبل از اینکه یه کارمند قراردادی بشم ! قبل از اینکه یاد بگیرم زاغ سیاه همکارامو چوب بزنم ! اون موقع که هجده نوزده ساله بودم ... چند روز پیش واسه یه کاری رفتم اونجا ، سوت و کور بود، از در مهمان باید می رفتم  تو ! یادش به خیر اون موقع که صاحبخونه بودیم ، اون وقتها ، تو اوج دوره اصلاحات ، از این سخنرانی به اون تریبون آزاد ، از شیرین عبادی که هنوز جزء ایادی صهیونیسم نبود تا محمد خاتمی که فکر می کردیم قراره تاریخ ایران رو عوض کنه ! از دیس های غذایی که واسه اعتراض به کیفیت بد غذا تو خیابون 16 آذر ردیف کردیم تا شعارهایی که علیه ترور و خشونت سر دادیم ...روزهایی بود که گذشت مثل روزهای خوش ما ، ولی هر چی بود دانشگاه تهران واسه من هنوز همونه ، با همون سر در آرزوها ، با همون دنیای جدیدی که جلو روی من گذاشت ، اعتماد به نفسی که بهم داد و با تمام آرمانهایی که اونجا متولد شد! دانشگاه مادر هنوز همونجاست با همون درختها و دانشکده ها ، مثل یه مادر واقعی!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو